سفارش تبلیغ
صبا

کاج پشت پنجره هی ، سرک میکشید .... گاه سرتکان میداد به ناز و ،

کاج پشت پنجره هی ،

سرک میکشید

گاه سرتکان میداد به ناز و ،

سرمیکشید

باخودم گفتم: ،

به خیالش آئینه است

تیشه آوردم و کندم شیشه ی ،

پنجره

بگذاشتم جایش ،

شیشه همچون آئینه

کاج هی سرمیکشید سوی پنجره

گفتمش:هرچه میخواهی ،

عشوه کن

گیسوان خود را ،

با باد شانه کن

کاج کم کم روزها ،

آرام گرفت

شبها سرتکان می داد و ،

آرام میگرفت

کاجک بیچاره درهم ،

ریخته بود

برگهایش خشک ودرهم ،

ریخته بود

گویا او چون غلام ،

عاشق کشته بود

عاشق دیدار گلدان ،

گشته بود

 

 

غ..ر..آ                                        



[ چهارشنبه 96/8/24 ] [ 9:38 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

چه میشود بنیشینی برلب بام ، ماهتاب .... هیچ نکنم شکوه بنیشین بر

 

چه میشود بنیشینی برلب بام ،

ماهتاب

هیچ نکنم شکوه بنیشین برلب بام ،

ماهتاب

توپرند بالا نشینِ ،

بال طلایی

گذری ردشوی  ،

به بام ما آیی ؟

تونه آن غنجه باغ خیالی ،

توحقیقی

توزهره وفروغی ،

توماهتابی

ازگل بدرآید نفس ،

عطرتودارد

رخ بنمایی به کویر ،

خزان ندارد

توبه بام مابنشین که زبوسه ات ،

کام گیرم

که من ازساغردستت ،

شراب ناب گیرم

بکشان ما را به خلوت ،

زلبت پیام گیرم

زلب عقیق رنگت ،

مستی کلام گیرم

مرو بنشین به بامم ،

که تورا رقیب نبیند

قامت سروگل را ،

غلام سیرببیند

 

 

غ..ر..آ



[ چهارشنبه 96/8/24 ] [ 6:30 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

درگذارایام خزان ، بس دیدم ... برگهای سروقامت شهررا ، لرزان دید

درگذارایام خزان ،

بس دیدم

برگهای سروقامت شهررا ،

لرزان دیدم

ای دوست که مست ودست ،

افشان میرقصی

خزان آمد با سازش ،

ازآن هجوم نمی ترسی ؟

ای سرو سبز تو راهم خزانی هست ،

مناز !

که پهلوان اجل همچو پائیز است ،

مناز

تنت سرد و ،

گلویت پُر زفریاد

به هوش باش ای غلام ،

ای داد وبی داد

 

غ.. ر..آ 



[ شنبه 96/8/20 ] [ 5:55 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

کاروان چون میرود ، گیسوپریشان میکند ..... سایه نی زمین را ، بی

کاروان چون میرود ،

گیسوپریشان میکند

سایه نی زمین را ،

بی تاب می کند

رفته است داغ نفسهای ،

خورشید کجا

داغ این تپش ها ،

درسینه بی دادمی کند

رود از دور نگاهش ،

خیره مانده برلبی

مستی? عشق او درنور ،

غوغا می کند

می درخشد چشمی ،

پر زخون

می کشد سربرسر بی تن و ،

غوغا می کند

دخترخورشید ضجه می کشد ،

ازغم هجر ،

مرغکی برخرابه سربه تودارد و ،

ناله می کند

می دوید مهتاب تا نبیند ،

دراین میان

دختر خورشید باسربی تن ،

چه ها می کند

می لرزید نخل های ساحل شط ،

غلام

مردم کوفی با خورشید ،

چه ها می کنند

 

 

غ..ر..آ



[ سه شنبه 96/8/2 ] [ 9:28 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

دیگر امکانات


بازدید امروز: 38
بازدید دیروز: 86
کل بازدیدها: 65716