سفارش تبلیغ
صبا

روادید خانه فاطمه (س)

رویدادخانه فاطمه (به عربی:حرق دار)به روباتی اشاره می کند که بر اساس انها ابوبکر پس از انتخاب شدن به عنوان خلیفه مسلمانان به همراه عده ای از همراهان از جمله عمر به قصد گرفتن بیعت به خانه علی (ع) می رود و درآنجا با مقاومت علی (ع) وفاطمه (س) روبرمی شود بنا به نوشته منابعی مانند یعقبی (التاریخ جلد دوم صفحه 126 وبلاذری جلد 1 صفحه 586روایت 1184 طبع دارمعارف موسسه مطبوعاتی قاهره) عمر در این واقعه (تهدید) میکند که اگر اجازه ورد به اوندهند خانه را به آتش میکشد  .به عقیده لاروسیاوکلییری حتی اگر به این داستان شاخ و برگ دادشد باشد وجزئیاتی ساختگی را به آن افزوده باشد این داستان دارای ریشه ای تاریخی است سید جعفر شهیدی نویسند شیعه تهدید به آتش زدن را تائید میکند از نظر اوبا توجه به اینکه شیعیان با دسته های سیاسی موافق آنها در سنین اول هجرت نیروی نداشته اند جعل روایات مربوط به این رویداد ناممکن می نماید.به علاوه اوبیان میدارد که برخی از این روایات در نوشتارهای مغرب اسلامی ....

(اندلس) هم آمد است اما در مورد اینکه ایا بازوی دوختر پیغمبر (ص) را با تازیانه آزرده ویا می خواسته اند با زوربه به درون خانه راه یا بند و او که پشت در بوده است صدمه دید می نویسد . در انگیر و دار ها ممکن است چنین حادثه هایی رخ داده باشد (زندگانی حضرت زهرا (س)نوشته سیدحعفرشهیدی صفحه 16-19-20 به گفته دنیس صوفی روایت طبری از گفته ابوبکر در بستروفات (ای کاش خانه فاطمه را اگر هم به قصد جنگ بسته بودن بر نگوشوده بودم ) به تلویحی به این معنا ست که خانه فاطمه (س) ممکن بود به زور باز شده باشد.به گفته مالونک شواهدی وجود دارد که خانه فاطمه مورد تفتیش قرار گرفت

روادید خانه فاطمه(س)



[ دوشنبه 92/12/26 ] [ 8:27 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

ای فاطمه (س)

ای فاطمه !

از حسینت بگویم که مرگ (سرخ)را برگزید وکشتی و جراغ راه هدایت و آموزگاربزرگ شهادت شد.

افا طمه !

از زینبت بگویم :

که گاخ یزید را در هم شکست .

ویا از غریبی روقیه بگویم در خرابه شام .

ویا از مظلمیت همسرت بگو یم !

ویا از میخ درب...از کدام یک ؟

ای بانوی دو عالم....




[ جمعه 92/12/23 ] [ 10:38 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

سفارش حضرت فاطمه (س)

سفارش حضرت فاطمه (س) درباره ی حجاب .

حجاب به معنای پرده است ولی در اصلاح عرف به معنای پوشش به کار می رود زن درهنگام مواجه شدن بانا محرم بایدپشت پرده قرار گیرد .

چناچه خداوند متعال در باره ی زنان پیامبر گرامی اسلام در سوره احزاب آیه 53می فرماید:

پس آن هنگام که زنان رسول خدا (صلی الله علیه وآله)متاعی را می طلبید از پس پرده بخواهید غرض است که باید زنخود راکاملا از مرد نا محرمبپوشاند.

و در اجتماع هم به گونه ای ظاهر شود که اندامش نمایان نباشد پوشش کامل داشته باشد وبهترین پوششی که زن میتواند مطمئن شو از دید نا محرم

در امان است چادر میباشد آن هم چادر مشکی وتا اندازای ضخیم :واینک به سخن حکیمانه وگهربار بی. بی دو عالم  حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه)

توجه میکنم .

انس می گوید: رسول خدا (ص) از اصحاب سوال فرمودن که بهترین چیز برای زن چیست ؟ ما در جواب ماندیم و پاسخی نداشتیم تا اینکه علی (ع)به نزد

فاطمه (س) رسیدن واز سوال پیامبر (ص) آگاه ساختند . پس فاطمه (س) فرمودن بهترین چیز برای زنان این است که به مردان نا محرم نظر نکنند ومردان

نیز به زنان نامحرم نظر نیندازند و علی (ع) خبر سوال را به پیامبر (ص) فرمودند به نقل از فاطمه (س) ورسول خدا (ص) در باره ی عظمت آن بانوی بزرگ

فرمودند:فاطمه پاره تن من است (بر گرفته شد از کتاب صدیقه ی شهیده زهراه (س)تالیف محدث محقق سید عبدالرزاق مقرم)گل تقدیم شماگل تقدیم شماخدانگهدار



[ پنج شنبه 92/12/22 ] [ 12:3 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

به اسم عشق نگاهم کن

گل تقدیم شمابه اسم عشق نگاهم کنگل تقدیم شما

یه جوری دلخوری ازقفس در نفس هایت

به جای جنک انداختند مرا تماشا کن

نگاهی به آسمان انداز و مرا آنجا می بینی

همان وقت با نگاهد مرا پیدا کن

چه عشقی دارد برق چشمهایت با من

نگاهم کن اگر نشناختی مرا حاشا کن

من از عشقی گفتم که در بندی .گرفتار است

بیا با عشق مرحمی بر عشق ما شو

سفرکن در نگاه چشمهایم .مرا پیدا کن

به سم عاشقی امروزگل تقدیم شما و فردا کن



[ سه شنبه 92/12/20 ] [ 6:57 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

سلام

 

سلام

خواهر نازنئین گلم.

نمیدانم چرا.امروز صبح دلم هوای نوشتن کرد.

اونم برای تو تا دنیا بدانند که خواهرها زینب زمانند.

الهی که درد و بلات بجونم.

آبجی خوبم کسی که درشادی وشاد کردن مادر: نقش داشت تو بودی.حتی زمانیکه بمن احتاج داشت.

تو سنگ صبورش بودی.

اگر چه وظیفه ام بود ولی برادرخوبم( علیرضا)جای من راخالی کرد بود.شرمندام.

اما.عزیز دلم تو زینب وار غم هارا تجربه کردی.

تو بر روی تلی از مشکلات ایستادی ومدیریت کردی.

وقتی صبح پا میشم مثل هر روز صدقه میدازم برای سلامتی خانوادات !

وشوهر مهربانت آن سید جلیل القدر صلوات می فرستم.بووووس

غلامرضا.بووووس

 



[ دوشنبه 92/12/19 ] [ 7:10 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

عمو زنجیر باف

عمو زنجیر باف

چرا زنجیر را بافتی !

چرا پشت کوه انداختی !

ای کاش زنجیر ونمی انداختی .

ای کاش زنجیر و محکم می با فتی .

ای کاش زنجیر و کردن دیو.می انداختی .

ای کاش زنجیر.زنگ نمی زد واز هم نمی باشید .دلم شکستدلم شکستدلم شکست

ای کاش زنجیری می بافتی که دنیائ کودکان .فلسطین ولبنان وسوریه و مصر و عراق حتی همه دنیا را می بافتی!!!!!



[ یکشنبه 92/12/18 ] [ 3:57 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

سا قی یم

ساقی یم

ساقی یم دیشب مرا دیوانه کرد

مست وشیدا راهی خانه کرد

گفتمش خانه کجاست گم کردام

گفت و اوهبل المتین را بگیرو گم نشی

خطاب به کسانی که انقلاب را به دنیاه ما معله میکنند واز جنگ انداختن به ریسمان خدا غافل شدن 



 

v



[ یکشنبه 92/12/18 ] [ 3:46 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

قصه وطنز پینه دوز ق2

شما را کیسه بکشم پینه دوز چشمهایش را باز کرد وگفت اشتباه گرفتید .من حاجی آقا نیستم کیسه کش اختیار دارید شما مرد شریفی هستید همه شمارا میشناسند !پینه دوز گفت دست بردارید بگذارید بخوابم قبل از اینکه وارد حمام شوم حاجی آقا با درشکه رفت :دوباره به اتفاق یکی دیگر که از نوکرهای حاجی بود آمد دست او را با احترام کرفت وآورد در جایگاه مخصوص نشاند واورا کیسه کشید وبا آب وصابون شستشو دادن !پینه دوز با خود گفت اشکالی ندارد .به جهنم یک ریال هم بابت دلاک میپردازم وپس از کف مالی بلند شود وبه زیر دوش رفت سپس فریاد زد ؟خوشک (خوشک به معنای حوله بیاورید) سرش را بالا گرفت دید یک نفر با حوله نو وتمیز را به او داد .پینه دوز صدایش را بلند کرد وگفت توکه نو کر حاجی هستی چرا اشتباه میگیری .من حاجی آقا نیستم :نوکردر دلش با خند گفت: حاجی امروز شوخی اش گرفته .پینه دوز تکرار کرد گفته باشم :پینه دوز با خود فکری کرد وگفت بی خیال از حمام که رفتم بیرون یک جوری از شر نوکر خودم را خلاص میکنم حوله را گرفت وبه دور خود پیچید و به طرف رختکن رفت .دونفر آمدن جلوی ویک حوله رنگی قشنگ روی شانهای پینه دوز انداختند و یک حوله زیر پایش .دلاک آمد جلو اورا مشتمال داد:باز پینه دوز با خود گفت انگار اینها از جیب من خبر دارند ومیخواهند همین یک تومانی که دارم از من بگیرند .وباز گفت به جهنم 5قرانی( ریال )هم به انها میدهم بلند شد به طرف اشکاف برود نوکر جلو آمد و یک بقچه که از پارچه ترمه بود باز کرد .نوکر قبلا لباسهایش را پوشید بود.پینه دوز نگاهی به نوکر انداخت وبا خود گفت الحق که لباسهای نوکر از لباسهای من بهتر است.وقتی لباس بپوشم متوجه میشوند که عوضی گرفتند پینه دوز بلند شد که بطرف اشکاف برود .نوکر آمد جلوی لباسهای زیر را آورد ویک حوله به دور پینه دوز گفت واو به ناچار لباسهای زیرا پوشید وپشت سر برایش پیراهن وشلوار وقبا وکلاه را به او پوشاند .پینه دوز با خودش گفت حالا که خودشان اشتباه گرفتند .خوب جمال لباسهای نو را عشق است دست در جیب کرد مقداری پول بود .صاحب حمام سرپا ایستاد وبا حاجی چاق سلامتی کرد .پینه دوز جواب حمامی را داد و به طرف دخل ویا میز حرکت کرد 5قران به حمامی داد و5 قران هم انعام داد وبطرف کفشهایش رفت .نوکر یک جفت گیوه.سفید و دور دوزی شده جلوی پای پینه دوز گذاشت ؟ باخود گفت لباس که نو شد کفش نو هم بهتراز درب حمام بیرون آمد: درشکه ایی شیک جلو درب پارک بود راهش را کج کرد که برود نو کرآمد جلووگفت حاجی آقا امروز خیلی دیرکرد ه ایم .شما در حمام خوابیدید خانواده نگران میشوند.از همه پیشتر حاج خانم ؟ پینه دوز حاج خانم ! نوکر . بله ارباب .پینه دوز با این چه کنم چه خاکی بسرم بریزم خلاصه سوار درشکه شد .درشکه بحرکت در آمد از خیابان بزرگ شهر رد شد جلوی بازار شهر که رسید پینه دوز گفت نگهدار باخود گفت اینجا بازار است وشلوغ میتوانم از دست اینها فرار کنم از درشکه پیاده شد وبه داخل بازار رفت وگفت چیزی می خواهم بخرم شما منتظر بمانید .نوکر پشت سرش پیاده شد وبه دوستش گفت امروز کارهای عجیب وغریب میکند پینه دوز به سرعت حرکت میکرد از یک کوچه باریک ردشد نوکر آمد جلو ایستاد وگفت حاجی آقا شما دشمن دارید در این محل به شما آسیبی میرساند آخر ما جواب حاج خانم را چه بدهیم . پینه دوز نگاهی کرد وگفت لعنت خدا به دل سیاه شیطان . با نوکر برکشت وسوار درشکه شد وبه حرکت در آمد و داخل یک کوچه جلوی یک خانه که سردر بزرگی داشت ایستاد نوکر درب زد درب باز شد وپینه دوز وارد سرسرا منزل شد .یک پسر بچه آود جلوی وگفت سلام بابا وطرف دیگر دختربچه ایی آمد جلو وسلام بابا ؟پینه دوز به نا چار وارد اطاق شد برایش پشتی گذاشتند واو تکیه کرد حاج خانم به اتفاق کلفت خانه به اوسلام کردن . پینه دوز دستپاچه شد واز جا بلند شد ودر حالی که سرش را به زمین انداخته بود جواب سلام را داد؟ حاج خانم تعجب کرد ! چرا حاجی اینکار را کرد.نگاهی به نوکر کرد وگفت اتفاقی افتاده .نوکر نه حاج خانم امروزحاجی آقا شوخیش گرفته جلوییش سفره انداختن وچای وعسل وسرشیر آوردند .پینه دوز گفت خدا امروز به من روآورده به یک باره صاحب زن وبچه شدم .صبحانه را خورد وبا خود گفت استراحت میکنم اگر صاحب خانه آمد گناه از من نیست به گردن نوکر ها وحمامی است که هرچه گفتم باور نکردند ومن را به اجبار اینجا آوردند؟کاسه آشی که قبل از حمام خورده بود به او فشار آورده بود به داخل حیاط آمد به دنبال مستراح می گشت درب یکی از اطاقهارا باز کرد دید مطبخ است(یعنی اشپزخانه ) ویک قلفت (دیک) روی اجاق است با خودش گفت خوب است پلو نهار را هم افتادیم درب دیگری را باز کرد دید تا سقف هیزم چیده نوکر که حاجی را زیر نظر داشت با خود گفت رفتار حاجی امروز عجیب است در گوشه حیاط یک درب کوچکی بود درب راباز کرد دید یک افتابه مسی پر از آب گرم گذاشته شده که بخار از ان بلند بود داخل شد هر چی نگاه کرد دید از سنگ توالت خبر ی نیست باخود فکری کرد وگفت شاید این پولدارها بخاطر بوی بد مستراح چاه ندارند روی همین خاکها خودشان را راحت میکنند خودش را جا بجا کرد؟ که دلاک حمام لگدی به او زد و پینه دوز بیچاره که خودش را در حمام خراب کرده بود بیدار کرد وپس از بد و بیراه شنیدن و خجالت مجبور شد تمام حمام را بشوید وتاز فهمیده بود که همه چیز را در خواب دیده  



[ شنبه 92/12/17 ] [ 12:3 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

طنز وقصه پینه دوز

  

           ( پینه دوز قسمت اول)

قصه ایی ازمرد ما ن دور :شهر کاشان سال 1340 در حومه شهر در کنار رودخانه آب چند خانه وار زندگی میکردند که همدیگر را خوب میشنا ختند .خانها از گل وخشت خام بود کوچه ها ی باریک و پیچ در پیچی داشت .از سر در بعضی از خانه ها وباغها که اغلب درب چوبی ویا سنگی بود شاخهای گل قرمز مینیا توری و گل یاس به طرف کوچه آویزان بود : بوی عطر گلها وعطر کاه گل دیوار باغ در هوای تازه میپیچید سر چهار سو. شهر چند مغاز بود نانوایی که بوی عطر تازه نان هر گرسنه ایی را به خود جلب میکرد وچند دکان دیگر عطاری و قنادی .ویک پینه دوز سر چهار سو صبح ها بساط خودش را با یک سطل آب و چهار پایه چوبی اش بپا میکرد .روزگار غریبی بود هر چند صباحی پارچه فروش ها با الاغها ی بار پارچه از کوچه ها رد میشدند و داد میزدند بزازی=(یعنی پارچه فروش).ویا مسگر ها کنار جوی آب بساط میکردن و اهالی محل کاسه های مسی ودیگ وظروف مسی خود را می آوردند تا مسگرها سفید کنند شاگرد مسگر به اندازه یک کاسه چاله ایی می کند وکاسه را داخل آن میگذاشت وبا یک تیکه گونی وماسه ها را صیقل میداد و برای قل زدن اماده میکرد شاگرد مسگر با پا داخل دیگ میشد وبا چرخش به چپ و راست دیگ را صیقل میداد پسرک تمام مو های سرش را زده بود فقط جلوی سرش کاکل داشت جوی ابی که از کنار باغها رد میشد به نوبت توسط میر آب باغها وزمینهای کشاورزی آبیاری میشد .وتابستان جایش را به پا ئیز میداد صبح های سرد پائیزی بیشتر سرکله بچه پسرها دیده میشد که با لباسهای خاکستری و یقه های سفید به طرف مدرسه می رفتند. هوا کم کم سرد میشد و رفت وآمد کمتر دیده میشد .و بساط پینه دوز با فصل زمستان برچیده میشد یک روز سرد که برف روی زمین نشسته بود .آنروز پینه دوز از خانه به طرف چهار سو آمد چشمش به گری چهار چرخی افتاد که زیر طاقی یه چهار سو بساط کرد بود بخار دیگ آش فروش و بوی آش فضای چار سو را پر کرد بود پینه دوز به گاری آش نزدیک شد و گفت .سلام مشتی .آش فروش . سلام دوست من با این هوا چطوری . پینه دوز .شکر میگذرد پینه دوز ده شاهی داد ویک کاسه آش خرید وخورد کمی راه رفت هوا خیلی سرد بود برفها زیر پا هایش به صدا در می آمد از دور بخار حمام را دید که به هوا میرود وچند لنگ قرمز رنگ به درب حمام آویز است سرما او را آزار میداد دستهایش را بهم مالید و خودش را خم کرد .درشکه ایی جلوی حمام ایستاد بود فردی با لباس فاخر از حمام بیرون آمد و درشکه چی جلو امد وگفت بفر مائید حاجی آقا خانواده منتظر هستند:پینه دوز نگاهی به درشکه انداخت که با احترام حاجی را برد .رویش را به آسمان کرد وبا خود زمزمه کرد ! خوابش را هم نخواهم دید بخار حمام به صورتش خود .وبا خود گفت به جهنم یک ریال میدهم .امروز را در حمام گرم .سر میکنم داخل حمام شد آهسته کفشهایش را که وصله پینه داشت در آورد وبه طرف اشکاف (کمد) رفت ودرب چوبی ان را باز کرد ویک لنگ بر داشت به دور خودش پیچید ولباسهایش را در آورد از لاغری استخونهای سینه ومهرهای پشتش زیر پوست مشهود بود .پاهایش را داخل حوضچه گذاشت وارد حمام شد چند نفری داخل حمام بودن:دلاک دونفر را میشست زیر دوش رفت با آب گرم خودش را خیس کرد وبیرون آمد یک طرف حمام گرم تر از دیگر قسمت حمام است که زیر ان گلخند است .یعنی مرکز دیک حمام که آب را با سوخت روغن سوخته ویا نفت سیاه گرم میکردند پینه دوز خودش را با دست تمیز کرد وبا یک سطل آبی که از بریده های لاستیک ماشینها ساخته میشد :کمی آب گرم  و سرد ازشیر کنار حمام پر کرد و به روی سرش ریخت واز فرط خستگی در قسمت گرم حمام دراز کشید. وبه خواب رفت !طولی نکشید که دلاک آمد به سراغش او را بیدار کرد وگفت حاجی اقا بفرمائید . خیلی خنده‌دار



[ شنبه 92/12/17 ] [ 10:34 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

مادرمسلام

 

    (مادرم .سلام)                                                                 

می خواهم از تو بنویسم اما ! و اما !!!

ازتو نوشتن سخت است .

از تویی که هیچگاه سرگرم زیبایی ها دنیا ند ید مت  .

ازنگاهی که زیبا ترین و با ارزش ترین چیزی در دنیا بود .

ازیبایی ات که همیشه زیر پوشش لباسهایت پنهان بود .

تو استادم بودی همچون معلم اخلاقم که مرا در دامان پر مهرش پروراند .

امسال اولین سالی است که ما هنگام تحول سال در کنار هم نیستیم .

مادرم نبودن تو درد من است !

در این روزهای غم انکیز هر لحظه آرزویم این است کاش کودکی بودم تا در آغوش تو با شم

وگریزی .

از حوصله ایی .

این چنین تنگ.

(تو وامثال تو .مادرم .زهرایی هستید )گل تقدیم شما

        مادر.

                 مادر.

                          مادر.

غلامرضا

        

 



[ جمعه 92/12/16 ] [ 12:51 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

دیگر امکانات


بازدید امروز: 16
بازدید دیروز: 77
کل بازدیدها: 54398