سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

(یوسفی درخانه بود)

 

(یوسفی درخانه بود)

یوسفی درخانه بود وآه نمیدانم چه شد

مست اوبودم ، فقط پیراهنش پاره شد

 

من دیدم که اورفت و دگرحرفی نزد 

دیگراز آنجا به بعد ، گل نمیدانم چه شد

 

آنچنان درعشق اوغرق تمنایش شدم

ساربان میرفت و من ، هرگزنمی دانم چه شد

 

روبریم خالی وجزآه من ، چیزی نبود

من درون کعبه ام ، قبله نمی دانم چه شد

 

هجمه بود وسرزنشت بود و ، عاشقی های من

سنگباران بود وشیپور ، جنگ نمی دانم چه شد

 

من نمی دانم چرا شیون ، درگلویم خشکیده شد

جوشنم برتن نبود ودرد ، نمی دانم چه شد

 

بانگ هل من ناصرش اعجازی کرد و(غلام)

ازخجالت آب شدم حربه دستم ، نمی دانم چه شد

پابه پایش می دویدم ، از روی شوق گلم

دست پاگم کرده بودم ، سرنمی دانم چه شد

 

آسمان درنیم روز ، رنگ غروب برخود گرفت

دست خولی درتنور و ، سر نمی دانم چه شد

 

آه تصورکردنش سخت است و ، سخت

باید از زینب بپرسیم ، آه نمی دانم چه شد

 

دست عباس وبیرق ومشک ، درفرات افتاده بود

بعدازآن درخیمه ها ولوا بود و، من نمی دانم چه شد

غ..ر..آ..



[ چهارشنبه 94/7/22 ] [ 10:53 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

الا بذکر الله تطمئن القلوب

         الا بذکر الله تطمئن القلوب 

هرشب برآستان جلال او امید به خواستن به غیراونیست ،

آه ای خداچگونه به دیدگان من روشنی دادی ، عاصی شدم ازمنجلاب هوسهای مایه گناه ،

 راضی مشو که شوق گناه ونفس پرستی درمن نهادینه شود،ازتنگنای روزنه ی امید بانگ پرازنیازمرابشنو، ای قادربی همتا ، شرمنده کتاب آسمانیت شدم که درِتوبه ورحمت رانشانم داد ،

وشرمنده ازاینکه صوت قراعت الرحمان را برای مردگان ازمناره مسجد پخش می کنند ،

ای خدایی که دست توانایت ، عالم هستی رامعماری کرده . شرمنده از اینکه زینت بخش دلهارادرقابی

زینت منزلها کردیم ای قادربی همتا ، هرشب و روزبه یاد توآرام میگیرد ،

قلب بیمار(غلام) یاری ده ، که صفای سرشت تصویرنقش فریب دنیارا به جفاکاری نَفس نخورد،

وتنها توقادری که بر روح من صفایی ببخشایی ، ونیک گفتی: به ریسمان من چنگ بزنیدومتفرق نشوید،

وینک دستهایم به شوق بخشایش به سویت بلند است وقلبم بانام توآرمش میگرد( الابذکرالله تطمٌئن القلوب)

 

غ..ر..آ



[ چهارشنبه 94/7/22 ] [ 10:20 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

(خزان رابایدزیبا دید)

 

 

(خزان رابایدزیبا دید)

 

دیدگان من درقاب ، چه کسی رامی جوید ؟

زودتر زمن هم ، کسی درباغ بود ؟

 

دربرق چشمانت ، زبانی گویا ست

درمن هرچه هست پنهان نیست

 

آه یادم آمد ، روزی تو دراین باغ

مرا به سوی خود می کشیدی

 

آخرین لحظه شیرین که مانده به یادگار

بادچه سبک می وزید وماچه سبک بال بودیم

 

خش خش برگهای خزان را نه به خزان

بلکه درپرنیان عشق برتخت عاشقی نشاندیم

 

زندگی منشوری است زیباه به زیبایی تو

ومن تورا اینگونه میدیدم درمنشورالماسی

 

که ازهرزاویه نورمی بارید ، درزمان

و خزان  را  باید  زیبا  دید

 

غ..ر..آ



[ یکشنبه 94/7/19 ] [ 8:21 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

مهررا بامهربانی

 

تیر ومرداد وشهریور، بالبخند خوش

مهررا بامهربانی ، پذیرفتند به باغ

 

مهرهم بارنگ دانه های الوان و قشنگ

گلدوزمیکرد دامن چین دار ، سبز باغ

خوشه های زرد انگور و، برگ رنگین تاک

خود نمایی چناروباد ، بارنگ زرد وسبزباغ

 

ابرهای مهربان باعطرسیب و، جشن  پروانه ها

نم نم باران جان می بخشید ، درتنفسهای باغ

 

درپس دالستانها ، وآوازشکر(غلام) وبلبلان

پاییزوباد وموسیقیٌ  ، درگیسوان زاغ وباغ

 

غ..ر..آ

 



[ یکشنبه 94/7/12 ] [ 10:49 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

افسونگری پاییز

 

(افسونگری پاییز)

افسونگری پاییز، رخساره نشانم داد

 افسون نگاه شد دل ، بازمست نگارم کرد

 

این جلوه حسرت نیست ، پاییزنگارستان

پهن کرد به گردخویش ، دادار نشانم داد

 

این پنجره رابکشا ، با دید اهورایی

با رقص طبیعت او ، عشق رانشانم داد

 

مستانه (غلام)رقصد ، باترانه پاییز

آهنگ هزار رنگ را ، جانانه نشانم داد

 

شوریده ودیوانه است ، پاییزخیال انگیز

مستانه وداع گوید ، افسونگر تب آلود

 

غ..ر..آ

 



[ یکشنبه 94/7/12 ] [ 10:47 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

(آل شیطان درمنا)

 (آل شیطان درمنا)

 

دیشب از آسمان دیده من ، اشک مهتاب می ریخت

درسکوت سپیده سحر، پنجه هایم قلم رامی کشید

 

عطش جاودانه آتش های آل شیطان درمنا

زخم های تن چند برادر را ، برتن بال فرشتگان کشید

 

شرمگین شد قلم ازکشیدن شیار، میان پنجه هایم

شعردرآلود پیکر فرشتگان را نقش کشید

 

آری ، ازمهربود مهمانداران درمنا ، اما..

آسمان عطرسکر آورگل یاس رابرتن مهمان کشید

 

آه بگذارگم شم درخود ، کس نبیند قطرات الماس را

پرنیان خفته گان را هم روزی طوفان درهم می کشد

 

شرمگین است (غلام) ازشعر درد آ لود ش

خفته گان کوی دوست ، پس کی بیدارمی شوند ؟

 

غ..ر..آ



[ یکشنبه 94/7/5 ] [ 2:36 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

دیگر امکانات


بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 16
کل بازدیدها: 51692