سفارش تبلیغ
صبا ویژن

قصه وطنز پینه دوز ق2

شما را کیسه بکشم پینه دوز چشمهایش را باز کرد وگفت اشتباه گرفتید .من حاجی آقا نیستم کیسه کش اختیار دارید شما مرد شریفی هستید همه شمارا میشناسند !پینه دوز گفت دست بردارید بگذارید بخوابم قبل از اینکه وارد حمام شوم حاجی آقا با درشکه رفت :دوباره به اتفاق یکی دیگر که از نوکرهای حاجی بود آمد دست او را با احترام کرفت وآورد در جایگاه مخصوص نشاند واورا کیسه کشید وبا آب وصابون شستشو دادن !پینه دوز با خود گفت اشکالی ندارد .به جهنم یک ریال هم بابت دلاک میپردازم وپس از کف مالی بلند شود وبه زیر دوش رفت سپس فریاد زد ؟خوشک (خوشک به معنای حوله بیاورید) سرش را بالا گرفت دید یک نفر با حوله نو وتمیز را به او داد .پینه دوز صدایش را بلند کرد وگفت توکه نو کر حاجی هستی چرا اشتباه میگیری .من حاجی آقا نیستم :نوکردر دلش با خند گفت: حاجی امروز شوخی اش گرفته .پینه دوز تکرار کرد گفته باشم :پینه دوز با خود فکری کرد وگفت بی خیال از حمام که رفتم بیرون یک جوری از شر نوکر خودم را خلاص میکنم حوله را گرفت وبه دور خود پیچید و به طرف رختکن رفت .دونفر آمدن جلوی ویک حوله رنگی قشنگ روی شانهای پینه دوز انداختند و یک حوله زیر پایش .دلاک آمد جلو اورا مشتمال داد:باز پینه دوز با خود گفت انگار اینها از جیب من خبر دارند ومیخواهند همین یک تومانی که دارم از من بگیرند .وباز گفت به جهنم 5قرانی( ریال )هم به انها میدهم بلند شد به طرف اشکاف برود نوکر جلو آمد و یک بقچه که از پارچه ترمه بود باز کرد .نوکر قبلا لباسهایش را پوشید بود.پینه دوز نگاهی به نوکر انداخت وبا خود گفت الحق که لباسهای نوکر از لباسهای من بهتر است.وقتی لباس بپوشم متوجه میشوند که عوضی گرفتند پینه دوز بلند شد که بطرف اشکاف برود .نوکر آمد جلوی لباسهای زیر را آورد ویک حوله به دور پینه دوز گفت واو به ناچار لباسهای زیرا پوشید وپشت سر برایش پیراهن وشلوار وقبا وکلاه را به او پوشاند .پینه دوز با خودش گفت حالا که خودشان اشتباه گرفتند .خوب جمال لباسهای نو را عشق است دست در جیب کرد مقداری پول بود .صاحب حمام سرپا ایستاد وبا حاجی چاق سلامتی کرد .پینه دوز جواب حمامی را داد و به طرف دخل ویا میز حرکت کرد 5قران به حمامی داد و5 قران هم انعام داد وبطرف کفشهایش رفت .نوکر یک جفت گیوه.سفید و دور دوزی شده جلوی پای پینه دوز گذاشت ؟ باخود گفت لباس که نو شد کفش نو هم بهتراز درب حمام بیرون آمد: درشکه ایی شیک جلو درب پارک بود راهش را کج کرد که برود نو کرآمد جلووگفت حاجی آقا امروز خیلی دیرکرد ه ایم .شما در حمام خوابیدید خانواده نگران میشوند.از همه پیشتر حاج خانم ؟ پینه دوز حاج خانم ! نوکر . بله ارباب .پینه دوز با این چه کنم چه خاکی بسرم بریزم خلاصه سوار درشکه شد .درشکه بحرکت در آمد از خیابان بزرگ شهر رد شد جلوی بازار شهر که رسید پینه دوز گفت نگهدار باخود گفت اینجا بازار است وشلوغ میتوانم از دست اینها فرار کنم از درشکه پیاده شد وبه داخل بازار رفت وگفت چیزی می خواهم بخرم شما منتظر بمانید .نوکر پشت سرش پیاده شد وبه دوستش گفت امروز کارهای عجیب وغریب میکند پینه دوز به سرعت حرکت میکرد از یک کوچه باریک ردشد نوکر آمد جلو ایستاد وگفت حاجی آقا شما دشمن دارید در این محل به شما آسیبی میرساند آخر ما جواب حاج خانم را چه بدهیم . پینه دوز نگاهی کرد وگفت لعنت خدا به دل سیاه شیطان . با نوکر برکشت وسوار درشکه شد وبه حرکت در آمد و داخل یک کوچه جلوی یک خانه که سردر بزرگی داشت ایستاد نوکر درب زد درب باز شد وپینه دوز وارد سرسرا منزل شد .یک پسر بچه آود جلوی وگفت سلام بابا وطرف دیگر دختربچه ایی آمد جلو وسلام بابا ؟پینه دوز به نا چار وارد اطاق شد برایش پشتی گذاشتند واو تکیه کرد حاج خانم به اتفاق کلفت خانه به اوسلام کردن . پینه دوز دستپاچه شد واز جا بلند شد ودر حالی که سرش را به زمین انداخته بود جواب سلام را داد؟ حاج خانم تعجب کرد ! چرا حاجی اینکار را کرد.نگاهی به نوکر کرد وگفت اتفاقی افتاده .نوکر نه حاج خانم امروزحاجی آقا شوخیش گرفته جلوییش سفره انداختن وچای وعسل وسرشیر آوردند .پینه دوز گفت خدا امروز به من روآورده به یک باره صاحب زن وبچه شدم .صبحانه را خورد وبا خود گفت استراحت میکنم اگر صاحب خانه آمد گناه از من نیست به گردن نوکر ها وحمامی است که هرچه گفتم باور نکردند ومن را به اجبار اینجا آوردند؟کاسه آشی که قبل از حمام خورده بود به او فشار آورده بود به داخل حیاط آمد به دنبال مستراح می گشت درب یکی از اطاقهارا باز کرد دید مطبخ است(یعنی اشپزخانه ) ویک قلفت (دیک) روی اجاق است با خودش گفت خوب است پلو نهار را هم افتادیم درب دیگری را باز کرد دید تا سقف هیزم چیده نوکر که حاجی را زیر نظر داشت با خود گفت رفتار حاجی امروز عجیب است در گوشه حیاط یک درب کوچکی بود درب راباز کرد دید یک افتابه مسی پر از آب گرم گذاشته شده که بخار از ان بلند بود داخل شد هر چی نگاه کرد دید از سنگ توالت خبر ی نیست باخود فکری کرد وگفت شاید این پولدارها بخاطر بوی بد مستراح چاه ندارند روی همین خاکها خودشان را راحت میکنند خودش را جا بجا کرد؟ که دلاک حمام لگدی به او زد و پینه دوز بیچاره که خودش را در حمام خراب کرده بود بیدار کرد وپس از بد و بیراه شنیدن و خجالت مجبور شد تمام حمام را بشوید وتاز فهمیده بود که همه چیز را در خواب دیده  



[ شنبه 92/12/17 ] [ 12:3 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

دیگر امکانات


بازدید امروز: 50
بازدید دیروز: 79
کل بازدیدها: 164626