سفارش تبلیغ
صبا

نگاه کن درون دیدام ، اسیرچشمانت شدم

نگاه کن درون دیدام ،

اسیرچشمانت شدم

شراربجانم افتاد و ،

بیگانه باهمگان شدم

تمام آسمان مرا ،

به شورمیکشید

به جشن شهاب بارانَ ،

شب سور میکشد

چهره برمتاب ،

رخ زما مگیر

که شعاع توروشن کرد ،

دل مارا

به پرده کیتی ،

دیدم همه جا

هم بهار و ،

خزانت  را

به شوق توپرزد ،

دل سرکشم

نتوان بست رخ ،

زرخسارتان

دلم رابا ناز وکرشمه ،

کشاندی به دهر

که معجز نقشت  ،

ببیند غلام

دوزلف رها ،

بردوش فشاندی چرا؟

که چشمانم زرَشِک ،

بگریانی !

غ..ر..آ



[ چهارشنبه 97/6/14 ] [ 7:59 عصر ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

دیگر امکانات


بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 78
کل بازدیدها: 73299