سفارش تبلیغ
صبا

شب شد و عشق باز ، طغیان کرد ... دیدام درانتطارو ، خواب را زارک

 

شب شد و عشق باز ،

طغیان کرد

دیدام درانتطارو ،

خواب را زارکرد

برتنم میزد تبی شلاق ،

چشم را هوشیارکرد

آسمان پرز پولک بود و ،

ماه صورتش پنهان کرد

دیدام همچون دیوارچین ،

بسته بود مرزها را دگر

دیده بستم به خواب  ،

تا بیاید رویا. دگر

انتظارکهنه کی آید. به پایان ،

عاشقان

تابه کی باید ببارد ،

چشم غلام

نیمه پنهان جانم ،

پنهان چرا ؟

شب به پایان آمد پولکی دامن ،

پنهان چرا ؟

غ..ر..آ



[ یکشنبه 97/10/23 ] [ 9:53 صبح ] [ غلامرضا رمضانی آقداش ]

دیگر امکانات


بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 48
کل بازدیدها: 76266